تبليغاتX
ردپایی از قلم

ردپایی از قلم

به نام او که جز او

روز زن، نه روز مادر!

مطمئن به علت نیستم، پس تنها از معلول خواهم گفت، معلولی که به زعم برخی تنها بازی با کلمات است و نتیجه ی خاصی به دنبال نخواهد داشت. و صد البته به نظر حقیر، این غفلت1 اثراتی در پی خواهد داشت بس مهم و تلخ... بگذرم.

گزیده خواهم گفت:

روز ولادت حضرت زهرای اطهر سلام الله علیها، همانطور که بارها و بارها، از زبان امام خمینی (ره) و امام خامنه ای عزیز تنها با این عنوان شنیده ایم، روز زن است. و در عجبم از غفلت مه و خورشید و فلک، که کمر بسته اند به آنکه محدود کنند نقش زن را به مادر بودن... و مگر حضرت زهرا (س) که علت اصلی این نامگذاری است، تنها مادر بودند؟! ایشان دختر بودند پدری را، در کنار مادر بودنشان، همسر نیز بودند، فعالیت اجتماعی خارج از این سه نقش نقش داشتند. متخصص اگر بودم، به حتم در اهمیت نقش های حضرت کنکاشی کنم؛ شاید به این نتیجه می رسیدم که نقش مادر بودن ایشان، شاید مهم ترین نقش ایشان نیز نبوده باشد...

خیانتی می دانم به جامعه و همچنین توهین به زنان کشورم، نامگذاری اینگونه ی این روز را، که مادر بودن، تنها بخشی از توان، استعداد و اهمیت وجود ایشان است در جامعه.

ولادت حضرت زهرا (س) بر تمام آسمانیان و زمینیان، مبارک باد.2

1. تعمدی، شاید هم غیر تعمدی... ابتدای متن گفتم که مطمئن به علت نیستم، پس مشخص نخواهم کرد کدامیک صحیح تر می نماید.


2. غمی در وجودم ریشه کرده است از پستی دنیا در حق ایشان، که روز ولادش نیز، بارانی ام...


منم گدای آنکس که دوست داشتم...


برچسب‌ها: روز مادر, روز زن, تولد حضرت زهرا, علت نامگذاری روز زن
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:36  توسط حمیدرضا شمس اسفندآبادی  | 

من، تنها ترین یارِ تنهایی ام.

1

گاه یک روز، شاید چند روز، و هیچ وقت، نه بیشتر از یک هفته، به دنبالم می گردد... شب و روز، و حیران و سرگردان، خیابان ها را، خانه مان را، پادگان را، زمین را، زمان را... همه جا را... و شاید روزی سر قبرم را!!! به دنبالم می گردد تا شانه هایم را تکیه گاه دردهای فروخورده ی خویش کند، چشم هایم را خیره به زیبایی فراموش شده اش، و گوش هایم را لبریز از درد و دل های در گلو رسوب کرده اش... شاید نمی داند که حضورش، چهره اش، صدایش، به هنگام یافتنم لبخندهای نشسته بر لبهای تیره اش، درد و دل هایش، همه و همه و همه و همه، برایم تکراری شده است... و شاید می داند و دوست دارد که نداند، چرا که من، آخرین پناه روزگارم، و آخرین ساده لوح عالم... و او...

من هیچ گاه دل به حالش نسوزانده ام، هیچ گاه دوستش نداشته ام، و هیچ گاه به دل، مخاطب خزعبلاتش، و حضور ملال آور و چهره ی مفلوکش نبوده ام...

دست هایش را بر شانه ام می اندازد، یا سر بر شانه ام می نهد. حرف و حرف و حرف... اشک و اشک و آه... و همه با پس زمینه ای از خستگی راه رفتن های بی وقفه... لبخند وصلش دریاهای سکوت را بی تاب می کند، می هراساند، می خروشاند، و امواج سنگینش را، بر همهمه ی تنفس شهر فرو می ریزد. شاید فقط، تپشی بی صدا بماند از زیستن تکراری شهر، در عمق تاریک سکوت و سکون... راه حل تحمل حضور رنج آورش را نیز فرا گرفته ام، همه در می شوم و دروازه... و فقط نگاهی سرد می شوم و سنگی تلخ، برای آنکه هیچ گاه خود را بیش از این نپندارد که انگلی است، که زندگی ام را می مکد، و حضورم را طلب می کند. بی آنکه بفهمد دلیل میزبان شدنم، همین سکوتی است که میهمان بی آنکه بداند، برایم تحفه می آورد... سکوتی که در آن به شهر تنه می زنی و فقط دهان دریده ای از او می بینی به فریاد، یا فحش، که صدایی از آن بر نمی خیزد! سکوتی که گلوگیر می شود در حلق بوق ماشین های شهر، هر گاه که بی تفاوت، و سر به زیر، میان خیابان هایش قدم می گذاری! سکوتی که پرده ای می شود میان تو و شهر، هرگاه که انگشت اشاره به سوی تو گرفته است و سر در گریبان کرده و موزیانه نگاهت می کند...

اما در عجبم از آنکه میهمانی بداند که حضورش زحمت آور است، اما باز هم طلب کند میزبانی ات را، و پذیرا باشد بار سنگین منتت را! تعجبی که گاه، ذهنم را درگیر در فرضیه ای می کند بس تلخ با نتایجی تلخ تر، که امیدم به آن است که هیچ گاه اثباتش نکنم...: شاید بداند که حضورش برایم بی ثمر نیست، و شاید یی اندیشد که من محتاج تر به حضور اویم، و شاید او بازیگری است بس خبره تر از من، برای یاری من...

نمی دانم، و نمی خواهم بدانم... فقط می خواهم بدانم که من تنها ترین مونسش هستم، تنها ترین تکیه گاهش، تنها ترین مَفَرَّش... 2

من، تنها ترین یار تنهایی ام...


1. تلخیصی است کوتاه از یکی از دست نوشته هایم، اگر گسسته می نماید، عرض پوزش! دست نوشته هایی که از خداوند می خواهم که دلگرمم کند به حضوری، تا شاید روزی کتابی شوند و...

2
.
هیچ گاه علاقه بدان نداشته ام که چیزی بنویسم، افتاده در چاه مفاهیم آبکی امروزی! خزعبلاتی درگیر با دروغ های بزرگی به نام عشق! و بیچاره عشق، که اسیر بازی های مزخرف عده ای خواننده و شاعر و نویسنده و الخ شده، و مفهوم بلندش محکوم به معنا یافتن در داستانک هایی سخیف از جدایی و شکست. و سرش به این دامان کثیف بریده... غرض اینکه تمام آنچه که قبل از دو پاراگراف آخر نگاشته ام، شاید مغایر با این علاقه که گفتم باشد، اما تمام آنها بعد از این دو پاراگراف آخر، تلنگری می شوند به من و تو، برای آنکه بدانیم...
هیچ گاه نیز علاقه نداشته ام که مخاطب را بدون درگیر کردن با آنچه نگاشته ام، به نتیجه ی مد نظر خویش رسانم، که لقمه را جویدن و در دهان مخاطب گذاشتن، جدای از بی احترامی به وی، از تأثیر کلامت نیز می کاهد. هر که خواست فکر کند و بیابد منظور مد نظرت را... و اگر نخواست، به باد انتقادت هم اگر گرفت، خیالی نیست!

برچسب‌ها: تنهایی, سکوت, سکون, عشق, جدایی و شکست
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:14  توسط حمیدرضا شمس اسفندآبادی  | 

مترو، دست فروش، و فرهنگ کتابخوانی!!!

گاه یک اتفاق کوچک، و شاید از دید من و تو، بی اهمیت، در بطنش، حرف هایی داشته باشد بس مهم برای ساختن فرضیه ای، یا برای اثباتش، و یا دست کم برای تاکید بر صحتش. یکی را همین دیروز، در مسیر هر پنجشنبه ام، به سوی امام زاده صالح (ع) و دعای کمیلش دیدم، و حیف که جزو اهالی تحلیل این دست وقایع نیستم و علمش را نیز در چنته ندارم. که اگر نبود این محدودیت ها، شاید ساعت ها قلم می زدم و از این جزء به ظاهر بی اهمیت، به کلّی به غایت مهم می رسیدم که از جزء های دیگری نیز بدان رسیده اند.1 این کل که می گویم، چیزی نیست جز کتاب و کتابخوانی در کشورم، فرهنگی که در غقلت من و تو2، و زیر گام های متوحش غرب زدگی و ماشینیسم، و به عبارت ساده تر، در هجمه سنگین رسانه های دیداری و شنیداری مهجور مانده و نیازی شده است دست سوم، شاید چهارم، و اصلا بگو دست آخر!!!

صحبتم از گذشته ای دور نیست، تنها یک سال به عقب باز می گردم، زمانی که وقتی در مترو می نشستی، در هر خط آن، حداقل یکی دو بار دست فروشی می آمد با چراغ مطالعه ای کوچک در بساطش، با دو LED، و گیره ای برای متصل کردنش به کتاب، و اصلا به قولی، چراغ مطالعه همراه! و چه ارزان هم به میمنت شکوفایی صنعتی چین! به قمیت تنها 1000 تومان!!! همان زمان، لواشک مغزدار هم بود، کیف های کوچک کارت، سوزن نخ کن، فال حافظ و الخ...

چند ماهی هست که به دنبال یکی از آن چراغ مطالعه ها، و به امید یک خرید ارزان، دعا گویان و نذر کنان قدم در مترو می گذارم و گوش تیز می کنم برای شنیدن صدای دلربای دست فروشی که آنرا تبلیغ کند و به طبع، روح منتظر مرا آرام! اما، نیست که نیست!

گزافه نگویم.

امروز، هنوز همان لواشک های مغزدار هست و شاید با حضوری پررنگ تر، و شاید به این نشانه که هنوز هم تنقلات، با وجود تمام تبلیغات ضد آن، نزد ایرانیان طرفداری بیشمار دارد، و تنها ظاهر آن از گذشته ی من و تو، تا به امروز، و به سبب همین تبلیغات، رنگین تر شده است و سنگین تر، و به ظاهر مثلا کم ضرر تر!!! باطن همان و ظاهر، فریبنده قوانین و مقررات، و البته من و تو!

امروز، هنوز همان کیف های کوچک کارت هست، و البته بیشتر، شاید به نشانه ی اینکه هیچ موفق نبوده اند مسئولین در عمل به قولشان، در  جهت ارائه کارتی که نه یک کار، که چندین و چند قابلیت را داشته باشد و ما را آسوده سازد از حمل این همه کارت. نشانه ی دیگرش هم شاید این باشد که بانک ها، چه بی دردسر توانسته اند به بهانه باز کردن حسابی برای دریافت مزدی از فلان دستگاه دولتی، یا دریافت فلان وام و... غالب کنند کارت های خویش را به من و تو، و ده هزار تومان از هر یک از ما بگیرند و بر سود خویش بی افزایند. ده هزارتومان هایی که همیشه دو هزارتومانش ته حساب می ماند و نمی توان به عابر بانک دریافت کردنش، و من و تو هم که بیحال برای بستن حساب و اخذ این مقدار ناچیزیم، سبب خیری می شویم که در مجموع، سرمایه ای عظیم پر کند جیب بانک های محترم را!!!

امروز فال حافظ هم هست، نمی دانم به علت اهل هنر و شعر بودن ایرانیان، به سنت قدیم حافظ خوانی پایبند بودن، یا اهل خرافه بودنشان، و یا اصلا اشتیاقشان به کمک کردن مستمند!

رها کنم این ها را.

امروز خیلی چیزهای دیگر نیز اضافه شده به این بساط ارزان چینی، که بی خیال بررسی های سطحی من. به همان چراغ مطالعه برگردم. صد البته می دانم که مخاطب عاقل را همان دو نمونه قبلی کافی باشد برای تحلیل کردن علت منقرض شدن نسل فروشنده های چراغ مطالعه در مترو! آری، کسی نیازی احساس نمی کند به این چراغ ها، همان جزئی که گفتم3، و نشان از عدم توجه به کلی که همان کتاب است... نکته جالب اینکه همان دو LED هنوز فروخته می شود در مترو، اما در قالب چراغ قوه ای شیک تر، و البته با دسته ای که کمک می کند به شارژ شدن باطری چینی اش!!4 کالایی که به حتم جای همان چراغ قوه آمده است و اطمینان دارم جانشین بس خلفی خواهد بود برای جدش، چراغ مطالعه ی همراه، که غریبانه جامعه بساط فروشان مترو را ترک گفت!!! و مرا در غم پنج هزارتومانی گذاشت که باید اضافه تر به مغازه دار بپردازم برای خریدش!!!


1. کلّی، که به یاد دارم مدت ها قبل، آن را مبدا گرفته بودم و به اندکی از اجزایش رسیده بودم، در متنی که روزنامه کیهان و چندین خبرگزاری دیگر به عنوان "راه حل چند دانشجو" منتشرش کردند. (کلیک بفرمایید)

2
. نخواستم در این غفلت مسئولین را بازی دهم، که این مسئولین، روزی من و تو بوده اند و غافل از این فرهنگ، و غفلت امروزشان، ناشی از همان غفلت گذشته... العاقل یکفیه الاشاره...

3. جزء دیگری شبیه به این جزء که مقصدش کل همین مکتوب است، عدم رواج یافتن کتابخوان های الکترونیک (ebook reader) در بازار پر رونق وسایل سرگرمی الکترونیک است؛ جایی که آخرین مدل های این گونه وسایل با کمترین تأخیر نسبت به عرضه رسمی آن، به صورت انبوه، و با قیمتی نزدیک به قیمت جهانی آن وارد کشور می شود، تا جایی که اگر پشت ویترین خوار و بار فروشی ها هم قرار گرفت، عامل تعجب نخواهد بود! این در حالی است که به شخصه تنها یک فروشنده در بازار رضا (ع) و پاساژ ایرانیان واقع در خیابان ولیعصر (عج) را یافتم که چند نمونه ای از این کتابخوان های الکترونیک را در بساطش داشت، و البته با قیمتی حدوداً دو و نیم برابر قیمت جهانی آن!!!

4
.
امیدورام که عمر این باطری شارژی بیش از عمر یک باطری معمولی باشد!!!

منم گدای فاطمه...

برچسب‌ها: فرهنگ کتابخوانی, کتاب, مترو و کتابخوانی, معزل اجتماعی, کتابخانه
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 15:4  توسط حمیدرضا شمس اسفندآبادی  | 

بی عنوان

1

امشب بغض آسمان ترکید... از یادآوری آن شب ساکن مدینه... سه کودک و یک مرد... تنها...

امشب ابرها پرده دریدند... و گیسوان خویش پریشان ساختند... و روی مرا به گیسوان خود، خیس... از یادآوری خواب سنگین مدینه، و تعفن بوی انسانیتی که از خس خس نفس های خفته شهر بر می خواست...

بی خیال، بگذرم، که درست است که آرزوی آن دارم قلمم تنها در این وادی ها ردپا نهد، و مدت هاست تشنه ی آنم، اما به شدت احساس فقر لیاقت دارم!... مرا همان که تنها غر بزنم و اباطیلی به رنگ حزن و کم بصیرتی و کم صبری و کم بینشی و الخ تحویلتان دهم.


پ.ن: ادعای آن ندارم که می توانم به چشم دل دیدن را، که هر چه گذشته تا به حال خویش را می کاوم، همیشه بسته بوده است، که حتی پرده هایی از غبار گناه لایه لایه بر آن تلنبار شده است... پس ظاهر تمام آنچه در ابتدا گفتم را به چشم سر دیده بودم و باطنش را به تخیل ساخته بودم...

اصلا بگذار خیال خویش راحت کنم، و خیال هر آنکس که آماده است که چوبی کند سه خط ابتدای این مکتوب را برای زخم زدن به سر و روی منِ نوعی، که عادت کرده است به این چوب ها و باطوم خوردن ها، آن هم همیشه به بهانه ی روشنفکر نبودن!!! چوبی که نمی دانم چرا دیگر، ترکش هایش دامن اصل دین را هم خدشه می زند!!! و شاید هم بهانه ای بیش نیست حرف منِ نوعی، برای همین خدشه زدن به این دامان مبارک، که اگر حرف من هم نبود، بهانه زیاد است برای چوب کردن و بر سر دین زدن!!! بگذرم. بگذار خیال خویش راحت کنم که ادعای هیچ نداشتم در گفتن آنچه در ابتدا گفتم، که تنها دوست دارم که فکر کنم که آسمان در غم بانوی2 دو عالم (س) این چنین ماتم زده بود...


1 حال و هوای هیئت، و هوای نم ناک و غم زده ی آسمان(به زعم من)، هوایی ام کرد برای اینچنین قلم زدن، و الا قبل از رفتن به هیئت اگر فقط دو سه دقیقه ای بیشتر فرصت داشتم، اکنون مکتوب دیگری منتشر شده بود، و به احتمال قریب به یقین، از این متن خبری نبود. نمی دانم بگویم خوب شد که آن دو سه دقیقه اضافی نبود یا بد شد!

2
همیشه ابا داشته ام و البته احساس بدی از گفتن "بی بی" دو عالم (س). یکی به آن جهت که حتم دارم بیش از اینکه این "بی بی" گفتن، به ذهن تداعی کند شدت و حدت مصیبت های فراتر از سن ایشان را، غافل می کند ضمیر ناخودآگاه انسان را، و به طبعِ چندین واسطه دیگر، افکار عمومی را، از پرداختن به دلیل شهادت یک زن، آن هم در اوج جوانی... موضوعی که خود به تنهایی می تواند روشنا بخش راه حقیقت باشد...
دیگری اینکه (شاید شخصی باشد و کمی سختگیرانه) گفتن "بی بی" صمیمیتی ایجاد می کند که در گفتن "بانو" کمتر اثری از آن است، و فکر می کنم که حریم حضرتش (س) آنقدر حرمت دارد که آن صمیمیت که گفتم، در آن بی جا باشد، و شاید نشانی از کم ادبی نیز در آن نهفته... حال آنکه گفتن "بانو" بالاجبار، حس احترام و فرای درک بودن ایشان را بیشتر در رگ های ما تزریق می کند.

همین.
دوست داشتم که بگویم وای...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 0:11  توسط حمیدرضا شمس اسفندآبادی  | 

کشکولی به قصد تشکر از دوستی بلند بالا!

"...(*) زندگی یعنی یه فرصت کوتاه برا رسیدن. رسیدن به جایی که دیگه غصه نخوری از کرده و نکردهات. اون هم زمانی بدست می آید که فقط بدویی. میگما یه مسابقه دومیدانی خواستی شرکت کن خدا رو چه دیدی شاید اون قدر عظمت جزم شد که دیگه خط پایان هم ندیدی و فقط دویدی. یا حق"


دوستی دارم، به تخته کوبان و ماشاالله گویان، قد و قامتش تنه می زند به برج میلاد!!! اما برای منِ ۱۷۰ و اندی سانتیمتری، چاره هست برای دیدن روی جنوبی و مهربانش: کافی است گردن مبارکم را زاویه دادنی در حدود چهل، پنجاه درجه برای این مهم!!! (و اگر اندکی از اصل فیثاغورس بدانی، می توانی حدس زدن قامت این برادرم را!!!) بگذرم.

بلندای قامت جسمانی اش را برای امور مربوطه فائق آمدن، چاره ها دارد که یکی را گفتم، بقیه هم اهمیتی ندارد، اما دنبال چاره می گردم برای درک روحش، که وجب کردن وسعت آن چه به طول و چه به عرض!، در مخیله ام اِرُور (error) ایجاد می کند!!! آسمانی دارد بلند، و دریایی ای است پهناور... و واجب است در اینجا ذکر آن قول معروف که: تو روحِش!!! البته صلوات: اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و اهلک اعدائهم اجمعین، من الان الی قیام یوم الدین... بگذرم.

لازم است گفتن این نکته که سعی کرده ام هیچ وقت اهل تملق گویی نباشم و در حد این عقل پاره سنگ برداشته و ناقصم، درک کنم آن نکته آسمانی که جبرئیل امین به وجود مبارک پیامبر عظیم الشأن آسمان ها و زمین، حضرت رسول اکرم (ص) عرض کرد: "توکل آن است که از آنچه در دست مردم است، مأیوس باشی..." و اصلا چه سود است مرا تملق گویی این یار بلند بالا!، که می دانم آبی از او برایم گرم نخواهد شد!!! (گرم که چه عرض کنم، بارها جوش آمده است، ولی من باب القای سخنم، مجبورم اغراق گویی را) مرا همان بس که اجازه صادر می کند هر از چند گاهی که چهره اش بینم و غم از دل بزدایم! و خدایم را شکر که آنقدر رویم بخشیده است که اول راه بی افتم به سمت کویش، و میانه ی راه!، رخصت شرف یابی را گیرم.!!! که اگر نداد هم، پیش خود "به درک که نداد"ی بپرانم و بهانه کنم نصفه ی راهِ پیموده را، و حیف بودنِ بازگشت را، و نیمه راه گذاشتن رهِ دیدارش را. و نتیجه ی این بهانه تراشی ها، با سری بالا و سینه ای جلو، در معیتش حاضر شدن است!!! همان میهمان زورکی شدن را می گویم. بگذرم.


همه این ها را به چاشنی اندک مزاحی انشاالله بامزه گفتم تا مخاطبم، هر که هست، بداند که این یار بلند قامت را به غایت دوست دارم، به خاطر آنکه چهره اش، اخلاقش و کردارش جز رنگ الهی، رنگ دیگری ندارد... به خاطر تمام باری که روحاً و جسماً در تمام مدت رفاقت، و بهتر بگویم، برادری، بر دوشش گذاشته ام، و دم نزده است، که همواره دلگرمی ام بخشیده و انیس درد و دل های مسخره و دنیوی ام بوده است... هم او که در اوج غم هایم، در کنارم بود و وجودش مرحمی بر زخم های فرو خورده ام... بگذرم، که بهترین جا برای این حرف ها، گنجه ای است مدفون در زوایای بکر دل... اگر قدما راست گفته اند و دلم به دلش، یا دلش به دلم راه دارد، پس چه نیاز است به لجن مال کردن این حرف ها با واسطه قرار دادن این دنیا برای انتقالشان...

بامداد دیروز بود، که نظری خصوصی گذاشته بود برایم، که قسمت اعظم آن سانسور شده است، و حاصل این سانسور همان سه نقطه (*) است در ابتدای پاراگراف اول این مکتوب که پاراگراف آخر آن نظر خصوصی بود! سانسوری که شاید نتیجه علاقه ام به سانسور شدن بخشی از گذشته ام باشد... پاراگراف آخر آن نظر خصوصی، همان که ابتدای این مکتوب آمده است، آنقدر زیبا بود که بهانه ای باشد برای شروع این ولگردی قلمم1! بگذرم.
نظری خصوصی گذاشته بود برایم، نظری که شاید انتقاد هم بود اندکی، و زیباتر از این هم مگر می شود بیان کردن انتقاد را؟! خدایم را شکر که روسفید شدم حداقل پیش وجدان خودم که اشتباه نبوده است تاکیدم برای رفقای دیگر مبنی بر اینکه یکی از بهترین منتقدان، همین یار بلند بالای مشترک است...
به یاد دارم که نقدی را، شاید تقریبا با موضوع همین نقد خصوصی، البته با ضمائم و پیوست های مختلف دیگر! چندی قبل از دوستی عزیز تر از جان شنیدم، اما آن نقد کجا و این نقد کجا؟... نقدی که مخاطب را به خاموشی وا دارد و منصرفش کند از دادن جواب، و وی را به این نتیجه برساند که "جواب دادن را چه سود، بگذار فکر کند که تماماً درست می گوید"، نقد نیست. نقدی که چه از نظر محتوایی، و چه از نظر شیوه بیان رنگ الهی نداشته باشد، نقد کارسازی نیست، که لزوم کارایی نقد، شکل گیری اش، از هر جنبه بر پایه احادیث اخلاقی و عقلانی است (و صد البته عقل به معنای حقیقی آن، نه این افکار پر از اشتباه و خودخواهانه نوع بشر2)... نقدی که مقدمه ای نداشته باشد از جملات مثبت، و بیان ویژگی های خوب طرف مقابل، آن هم در همان سطح، به همان شدت و از همان نوع انتقادی که قصد بر ذکر آن است، نقد نیست، تخریب شخصیت مقابل است. پیش فرض های ذهنی ما از مخاطب، هر کدام لیوانی هستند!، نقدی که بر پایه نیمه خالی آنها شکل گیرد... هیچی، و بسیاری دیگر که به موقعش خواهم گفت، اصلا بگذرم. البته قبل از اینکه بگذرم لازم است ذکر حدیثی با این مضمون از مولایم، حضرت امیر (ع) که فرمودند: "حکمت را هرکجا که بود در یابید حتی اگر در سینه منافق جای داشت..."3 پس ادعایی نیست که آنچه در مورد نقد صحیح گفتم را خود مجری باشم... العاقل یکفیه الاشارة... حال، بگذرم!
می پردازم به همین نظر خصوصی! برای آنکه جوابی دهم آنرا، که نگران نباشد صاحب نقد از حال مخاطب نقدش...
نمی دانم که چرا به این نقطه رسید ردپاهای قلم، اما می دانم که ابتدا قصدم از نوشتن این مکتوب تشکری بود از برادری عزیز، که نمی دانم چگونه باید جبران کنم رفاقتش را... و همچنین انتشار آن تک پاراگراف زیبا از نظرش... تک پاراگرافی که قصد ندارم به توضیح و تفسیر با این قلم حراف و گزافه گو، خرابش کنم... در هر صورت اگر گزافه بود این همه خزعبلات، به این بی اندیشید که ارزش داشت خواندن احادیثش و البته آن پاراگراف اول به قیمت تحمل این همه دری وری!

جوابیه ای که به سبب آن سانسور اولیه، شاید جز برای آن یار بلند بالا، مفهوم نباشد: (گفتم که وقتتان را تلف خواندنش نکنید!)
اول:
حاصلی را که در بطن نظر خود قصد القایش را داشتی برداشت کردم. و بدان که نتیجه نظرت، بدون اغراق، توشه ای بود بس گرانقیمت برایم که در ادامه راهم آن را به حتم به همراه خواهم داشت. بندهای بعدی را در نفی هر یک از قسمت های نظرت نیاورده ام، که مطمئن باش آنچه از نیمه ی پر حرف هایت بوده است در حد فهم خود برداشت کرده ام، و در بندهای بعدی به نیمه خالی آنها پرداخته ام.
دوم:
نمی دانم که چرا دردم را تماماً دنیوی می بینند؟! که هرگاه دردهای اخروی ام را مرحمی یافته ام، بی خیال بوده ام دردهای محقر دنیایم را... نمی دانم خوشحال باشم که ناتوان بوده ام در ریاکاری یا ناراحت باشم که ناتوان بوده ام در شفاف سازی نوع این دردها!!!
اما، باشد، درست، تمام آنچه گفتی هم درد دنیوی من هست، (دردی که به قطع مدعی هستم که مدعیان نمی توانند درک کردن سختی اش را، و تبعات سنگین روحی و روانی و جسمانی اش را-البته روی سخنم با تو نیست) اما این درد که می دانی، و تمام درد های دنیوی صعب تر دیگری که هیچ از آنها نمی دانی و هیچ کس نمی داند، به جد برایم قابل صرف نظر است در مقابل غم هایی که از خراب کردن آخرتم، هر روز بر بار سنگین دردهای وجودم اضافه می کند... زندگی هیچ وقت از دید من آن سه نقطه یا دو نقطه ی امضایم نبوده است (به جز آن 2 سال آخر)... زندگی برای من با نوع پایانش است که معنا می یابد، پایانی که در گذشته و حال و فردایم شکل می گیرد...
این بند را به پیوست جوابیه ای که نظر دوستی را دادم در پست های قبل، تکمیل می کنم: کلیک بفرمایید!
سوم:
تنهایی غنیمت است، درست. غنیمتی مگر برای انسان بالاتر از آن هست که به دل تنها باشد و در این تنهایی خدا را بیابد؟! مگر غنیمتی بالاتر از آن هم هست که خداوند را به عبارت "یا رفیق من لا رفیق له" صدا کنی و او نیز به عبارت "یا عبد من لا رفیق له، الا اناء" پاسخت دهد؟! نیست، غنیمتی بالاتر از این تنهایی نیست، اما مگر جز این است که راهزن را به ارزشمند ترین غنیمت تو چشم داشت است؟! نفس و شیطان هم سراغ غنایم انسان می آیند، نمی آیند؟! خدا را یافتن در این تنهایی سخت است و اسیر شیطان و نفس شدن چه راحت... تنهایی گاه خطرناک است، به شدت... معدودی را شاعر می کند و نویسنده، عده بسیاری را سیگاری و معتاد! معدودی را به قله انسانیت می رساند و عده بسیاری را به دره هلاکت و الخ... تو خود باید بهتر از من بدانی این نکته را، که می دانم تجربه کردی تنهایی را... و گوشه ای از دردهای من، همین خطرات تنها بودن و روح ضعیفم است... بگذرم.
چهارم:
موقعیت خوب برای فکر کردن، به آزاد بودن وقت نیست، به آزاد بودن ذهن و صد البته در بند نبودن روح است... العاقل یکفیه الاشارة...

پ.ن:
مدتی بود اینقدر خوشحال نشده بودم، قرار ملاقاتمان در امام زاده صالح و دعای کمیلی که بعد از مدیدی روزی ام شد (هرچند که خود فریاد نمی زدم "یارب ها" را!!!) و صد البته کامنتی که برایم به یادگار گذاشتی، چه در ظاهر، در وبلاگم، و چه در باطن، در نگاهم به وضعیتم و شیوه عملم، نشاطم بخشید... ممنونم، فقط تکمیلش کن به دعا کردنم... همین.


1
. البته زیبایی این پاراگراف را زمانی بیشتر می توان به خوبی حس کرد که جای آن سه نقطه ی ابتدایش، باقی کامنت هم خوانده شده باشد.
2. از نظر من به هر آنچه که به زعم خویش تحلیل و بلغور می کنیم، گاهی سندی از عرف هم بر آن می نهیم و الخ، نمی توان واژه تفکر عقلانی را اطلاق کردن، که هر آنچه مغایر باشد با آیات الهی، که همان آیات قرآن است و سخن معصومین (ع)، جز تفکر نفسانی نیست!!! از نظر من اشتباه ترین عبارتی که می توان همراه با این تحلیل ها و بلغورهای روشنفکرانه یا عوامانه (البته در صورت مغایر بودن آن با آنچه گفتم) همراه ساخت، عبارت "خداوند به آدم عقل داده که ..." است. ماهیت عقل، وجود آیات الهی و سخنان معصومین (ع) است، نه تفکرِ در معرض هزاران خطای ما، و بی خبر از هزاران عامل تاثیر گزار بر وقایع اطرافمان... العاقل یکفیه الاشارة...
3. حکمت 79 نهج البلاغه
منم فعلا گدای خودم!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 0:20  توسط حمیدرضا شمس اسفندآبادی  | 

آیا باز هم ملت شریف ایران بازیچه شرکت سامسونگ شده است؟

در خبری که در مورخه ۹/۱/۱۳۹۱ در برخی از خبرگزاری ها منتشر شد، از عذرخواهی رسمی رییس شرکت سامسونگ از مردم ایران خبر داده شد، و این در حالی است که ادعای عذرخواهی این مقام شرکت سامسونگ چند روز پس از انتشار کلیپ موهن شبکه اسرائیلی نیز توسط نمایندگی داخلی شرکت سامسونگ و بدون ارائه مستندات مطرح گردید ولی در پی اعتراض گسترده تر ملت شریف ایران و درخواست ایشان مبنی بر برخوردی جدی تر و به دور از شعار با حرکت مذکور مسکوت مانده و به نحوی پس گرفته شد! و صد البته تا به امروز و قبل از انتشار خبر جدید، هیچ اقدامی برای عذرخواهی عملی از ملت شریف ایران صورت نگرفته است، که حتی تبلیغات این شرکت بیش از پیش مجلات، روزنامه ها، و خبرگزاری ها را رنگین کرده است! همان رسانه هایی که بیانیه های منتقدانه خود را آن روز فریاد می زدند، در حالی که تبلیغ سامسونگ را در بهترین ستون های خود قرار داده بودند!!!

بگذرم.

به نظر می رسد خبر جدید مبنی بر عذرخواهی صورت گرفته، باز هم جز بازیچه گرفتن ملت شریف ایران نیست، زیرا خبر مذکور در حالی منتشر شده است که متن آنچه در خبرگزاری ها آمده است، بسیار متفاوت است با آنچه در سایت سامسونگ، بخش ایران منتشر شده است. بدون اینکه اخبار ارائه شده در این باب حاوی لینک اصلی بیانیه منتشر شده، کلیپ، پادکست یا مصاحبه ای با این مقام بلندپایه شرکت ساسونگ باشد.

لذا به پیوست تلخ نامه ای که بعد از آن حرکت موهن منتشر شده بود، به جد انتظار داریم که مستندات این عذرخواهی رسمی، در صورت صحت آن، در رسانه ها منتشر گردد.


پیوست:

تلخنامه ی یک افسر جنگ نرم به دلیل عدم پاسخگویی شرکت سامسونگ

تلخنامه ی یک افسر جنگ نرم به دلیل عدم پاسخگویی شرکت سامسونگ


برچسب‌ها: سامسونگ, توهین, عذرخواهی سامسونگ
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 21:14  توسط حمیدرضا شمس اسفندآبادی  | 

دیوانگی (2)!!!

دیوانگی (۲)، ادامه ای از پست قبلم!!!

قبل نوشت! و شاید تذکری، شاید هم خواهشی:

اینجا نیمه پر وجود مرا نخواهید دید، که تنها غر خواهم زد نیمه خالی وجودم را! حداقل تا اطلاع ثانوی (یا به قول دوستی، تا اطلاع ثانویه!) این را گفتم به سبب اینکه اطمینان بخشم عزیزانی را که برایم از حضرتش (س) صبر خواستند و بصیرت و الخ...

به سبب اینکه اطمینان بخشم ایشان را که این حقیر، که افسرده حال است اینجا، بازیگری است بس زیرک! و می داند سخن مولایش، امام علی (ع) را که فرمودند: المومن بشره فی وجهه و حزنه فی قلبه... پس تنها در این محل نقاب شادی، سرزندگی، تلاش و... را از چهره بر می گیرد تا...

به سبب اینکه به ایشان اطمینان بخشم که جز عده ای معدود، هیچ کس باور نخواهد کرد که این متن از حمیدرضا شمس اسفندآبادی باشد...

اینجا نیمه پر وجود مرا نخواهید دید، که تنها غر خواهم زد نیمه خالی وجودم را! اینجا نسخه مجازی قلب من است تا اطلاع ثانوی، و لبریز است از حزنم، حتی در این ایام بهاری، پس اگر تاب و تحمل شنیدن دردهای دل را ندارید، و شنرگی است تلخ این خزعبلات در کام شیرین بهاریتان، تا اطلاع ثانوی سری به این حزنکده نزنید!!! می دانم بهار است و وقت شادی اما بهار امسال برایم نوستالژیک شده است... با آسمانی که نمی داند ببارد یا بتابد... با بوی باران، بوی طراوتی از درختان و زمین تازه به سبزی نشسته... بوی عید... نوستالژی ای شده است از بهار تلخ سال گذشته ام...

نوستالژی ای از غمی فروخورده، و تلخندی بر لب... میوه ای در ظاهر شاداب و در باطن کرم خورده!!!

نوستالژی ای از یک مَفَر، مَفَرم برای دوری از گذشته، که مدرسه ای بود، با دانش آموزان پیش دانشگاهی اش، پشت کنکوری های سال گذشته، و اردوی درسی عیدشان، و من یکی از دو سرپرستشان! نوستالژی ای از یک مَفَر، و صبح ها به قصد رسیدن به این مفر، غرق شدن در سکوت و سکون خیابان ها، اتوبوس ها و حال و هوای خلوت تهران... و غرق شدن در صدای بکر قدم زدن های صبح گاهی ام که گه گاه به بوق تک ماشینی پاره می شد!

بهار برایم نوستالژیک شده است... نوستالژی ای تلخ از سوال هایی که برایم بی جواب ماند... و شنیده هایی که بر گلویم به بغض نشست... نوستالژی ای تلخ از سرافکندگی دل در مقابل عقل... نوستالژی ای از شکست دل... شکست خودم...

نوستالژی ای تلخ از پاییز دلم، که در خود مچاله از سرمایش، گوشه ای از آن، و روی تلنباری از برگ های خشکیده و گلبرگ های پلاسیده و خاک گرفته می نشستم و برگه های دفتر گذشته ی زندگی ام را، از باد پاییزی هوای دل می ستاندم، و خیره در آنها، به دنبال جواب سوال های بی جوابم می گشتم... نوستالژی ای تلخ از پاییز دلم، آن هم در بهار طبیعت، در نوروز...

بگذرم! که بیراهه رفتن بود قدم زدن های قلم در شرح این نوستالژی!!!

اینجا نیمه پر وجود مرا نخواهید دید، که تنها غر خواهم زد نیمه خالی وجودم را! و دوست ندارم که دوستی ناراحت شود و تلخ کام از خواندن این متن ها... پس نخواند هر کس که می داند ناراحت یا عصبی خواهد شد...

همین.


شرح دیوانگی می گفتم! از آرامش، سکوت و سکون آن یک شب از یک ماه در پادگان، و از آرامشی که بالاجبارِ آرامش بیرونی، به درونم تزریق می شود. از قدم زدن های شبانه، از غرق شدن در خودم، و برگ زدن های دفتر زندگی ام... شرح دیوانگی می گفتم...

اما نمی دانم چرا باید این شرح دادن را؟! که هم اکنون سه متن آماده دارم سودمندتر از این خزعبلات برای جامعه، و آماده ی انتشار، اما قلم و دل به ویرایش نهاییشان تن نمی دهند. سه متن آماده که مخاطبانش به حتم بیشمار خواهند بود، و من بی خیال نسبت به ایشان، وقت و روح خویش را صرف نوشتن این دری وری ها می کنم که اصلا نمی دانم مخاطبی خواهد داشت یا نه!!! سه متن آماده دارم که اگر کسی نشناسد نویسنده را، به قطع عاقل می پنداردش، حال آنکه اگر اسم این متن را شرح دیوانگی هم نگذارم، مخاطب با قطعیت به دیوانگی نویسنده آن پی خواهد برد!

ولی اشکالش در چیست این صرف وقت؟! حال که دغدغه ام جنگ نرم نیست، و یک ماهی است فراموش کرده ام برای چه می نویسم، حال که دل است تنها دلیل نوشتن، چرا به آن نپردازم، و آنچه از درونش بر می آید، بر قلم ننشانم؟ که آنچه از دل برآید، به درستی بر قلم افتد، و به طبع، به درستی بر کاغذ نقش بندد، و صد البته به دل مخاطب نشیند! چرا باید بنویسم متونی را که به حتم دل در نوشتن آنها دخل و تصرفی نداشته است؟ اعتقادم همواره این بوده است که متنی خوب خواهد بود که آثار چکش کاری دل و ذهن و قلم را، هر سه، با هم بر تن داشته باشد!

...

هر چه شرح دادم را جز این سه پاراگراف قبل، select کردم و فارغ از زحمت خط خطی کردن و مچاله کردن، به آنی، و با فشار کلیدی به نام delete پاک کردم و به جایش سه نقطه گذاشتم!!! کسی که تجربه کرده باشد دیوانه بودن را همان عنوان پست، و همین سه نقطه برایش کافی است تا بفهمد حال مرا!!! و ساعت ها قلم بزند تفسیر این سه نقطه را... و ادامه دهد شرح دیوانگی ام را... و آنکس که غریب است با این مفهوم بلند! هرچه ادامه دهم، خوشش نخواهد آمد، که عاقل چو دیوانه ببیند خوشش نیاید!!!

به استناد این اعتقادم، تمام می کنم این شرح حال را:

ارزش بعضی از حرف ها، به نگفتنشان است...


پ.ن اول:

حال که به آخر رسیده اید، اگر عصبی شده اید از غلط های ویرایشی، نگارشی و املایی، بسی شرمسارم، که وقتی نبود برای ویرایش این متن!

پ.ن دوم:

عیدتان پیشاپیش مبارک، و دلتان بهاری...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 4:15  توسط حمیدرضا شمس اسفندآبادی  | 

دیوانگی!

دیروز را از ۶ صبح که به قصد پادگان، ترک خانه کرده ام، تا به امروز ظهر به کل نبوده ام! سهم من از شب های پادگان، یکی در ماه است، برای نظارت بر یکی از پاس های نگهبانی. (چه غلط ها!!! نظارت؟!) هر روز، سه پاس نگهبانی، هر پاس متشکل از ۷ نفر سرباز وظیفه، که هر کدامشان، ۲ ساعت مکانی مشخص را نگهبانند. ۲ ساعت که تمام شد، ۷ نفر پاس بعد، و بعد از آن هم ۷ نفر پاس بعد، و دوباره نوبت به پاس نخست می رسد. و این پاس به پاس! بعد از اتمام ساعت اداری پادگان که همان ۱۴ است و پنج شنبه ها ۱۲، تا صبح فردا ادامه می یابد. و من افسر نگهبان پاس اول بودم، برای همان نظارت بر کار سربازان! که نخوابند، ننشینند، کتاب نخوانند، غایب نباشند و بسیاری از کارهای دیگر، که به نظر من اصلا مهم نیست!!! و همه این کارها را می کنند سربازها، و همه ما افسرهای نگهبان هم، نادیده می گیریم! اگر لب مرز بود، درست، دست بالا اگر کنار دیواره های پادگان بود، درست، اما در این پادگان که به هزاران دوربین مجهز است و، مهمترین اسناد فلان اداره اش، مقدار وام فلان نفر است، پادگان را از این نگهبانی داخلی چه سود است؟! بگذرم.

جز من دیوانه، که شب گردی می کنم به بهانه نظارتی دو ساعته بر نگهبانان پاس خویش، و در اصل به قصد خلوتی با دل خویش، همه ی هم نوعانم، کمبود خواب احتمالی ماهانه خود را در همین روزهای نگهبانی جبران می کنند!!! ۴ ساعت پستهای دیگر را که به طبع خوابند، ۲ ساعت پاس خویش را نیز، یک بار، آن هم اگر حالی باشد برایشان، چند دقیقه ای از خواب ناز می زنند و سری می زنند نگهبانان را و بعد هم ادامه خواب!

دیشب هم روال گذشته ام را دنبال کردم، دیوانه بودن را گویم! و چه خوش موقع بود نگهبانی این ماهم! خلوتی نیاز داشتم بیش از همیشه، و چه بهتر که میان هوای خنک و تمیز لویزان و درخت های بلند چنارش باشی، در سکوتی محض که به صدای قدم های آهسته ام، و گه گاه به بازی نسیمی سرد با شاخه های درختان، شکسته می شود...

رهیافت این خلوت بیرونی، و دوری از خانه و کوی و برزن، و دوری از صدای تلویزیون و، شلوغی اینترنت و...، آرامشی است درونی، و سکوت و سکونی خوشایند در اعماق دلت... و چه چیز بهتر از این؟! بلند بلند فکر می کنی، اگر فکرت، و هوای دلت غمگین بود، آوازی دشتی هم گه گاه ضمیمه اش می کنی!!! و اگر فکرت شادی آور بود، لبخند می زنی و گاه بلند بلند می خندی!!! هیچ کدام از اینها هم که نبود، به راحتی می توانی به نقطه ای خیره شوی، و بدون آنکه متوجهش باشی، به قدم زدن ادامه دهی... و کدامیک از این حالات را در جامعه خواهند پذیرفت؟! می پذیرد البته، به شرطی که دیوانه فرضت کنند!!! پس این خلوت بیرونی را، و دوری از اجتماع را غنیمت شمردم، و هر دیوانه بازی ای که خواستم در آوردم... همان خنده و آواز دشتی و نگاه خیره را می گویم ها، نه چیز دیگری!!!

در این قدم زنان شبانه، گاه به خود می آمدم که بیشینه، ۵۰۰ قدم راه رفته بودم بین پست های نگهبانی را، در حالی که صدها هزار قدم را از میان خاطرات گذشته، به حال برداشته بودم، از حال به آینده، از آینده به گذشته و الخ... شاد شده و خندیده بودم، غمگین شده و آوازی دشتی سر داده بودم، و الخ... گاه به خود می آمدم که نه تنها راه میان پست های نگبهانی را طی کرده بودم، که با نگهبان، سلام علیکی رد و بدل کرده بودم و خسته نباشیدی پرانده بودم و از حالش جویا شده بودم، بدون آنکه متوجه بوده باشم!!! وجودم دو تا شده بود! یکی خارجی، و یکی درونی! و فکر می کنم، من، دیشب، آن درونی بودم، و از حال من خارجی خودم بی اطلاع! آن درونی بودم و در تمام مدت، در عمق وجودم، دفتر زندگی ام را برگ زنان، کنکاش می کردم!!!

حال ادامه دادن ندارم، خسته ام از دیوانگی شب گذشته.

اگر زنده باشم و حال داشته باشم، این شرح دیوانگی ادامه دارد!!!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 16:32  توسط حمیدرضا شمس اسفندآبادی  | 

بی عنوان!

دیروز، صبح زود سه شنبه، مورخه 90/12/16، در محل پادگان، نوشتم این متن را، برای دیشب، در گوگل پلاس! و مناقشه نیست در مثل اگر بگویم روی سخن هم در بود و هم دیوار...
اما کاش دیشب نبودند حرامزاده هایی که امام هادیمان (ع) را هدف گرفته بودند و من درگیر در جنگ با ایشان نمی شدم، جنگی که بالانصاف برای همگیمان، خسته کننده بود و سخت... دیشب، گوگل پلاس، سراسر، معطر به نام امام هادی (ع) شده بود... بگذرم.

ای کاش دیشب نبودند این حرامزادگان، تا متن را نوشته بودم، تا امروز محکوم نشوم به بی صبری، بی معرفتی، بی بینشی و بی ایمانی ("بی" را هم اگر دست بالا تخفیف دهم، حتما، کمتر از "کم" را به پیشوند این صفات قبول نخواهم کرد!!!)

نوش دارویی است این متن، پس از مرگ سهراب، اما شک ندارم که نوش دارو را رستم با تمام امید، بعد از مرگ سهراب به او نوشاند، تا شاید معجزه ای...

و اما متن:


خزعبلات امشبم دچار دگردیسی شده است!!!

روزنه امیدی باز شده در پیله تاریک دنیایم...

پ.ن: هر شب این روزها را غر زدم به جانتان (شرمنده رفقا)

شرح حالی گنگ گفتم برایتان (شرمنده رفقا)

تزریق کردم سکون دلم را به رگ های وجودتان (شرمنده رفقا)

تا بهانه ای باشند برای ملتمسانه، التماس برای دعایتان (ممنون رفقا)...

شرمنده شد سه تا، پس ممنون و ممنون رفقا!!!

شد مساوی، آخرینش باشد تصدق سرتان (ممنون رفقا)!!!

ضمیمه پ.ن: اطمینانم به این است که خداوند، دل فاعل دعا را می نگرد برای اجابت، نه دل مفعولش را!... اگر جرأتی مانده برای التماس دعایی دوباره، دلیلش تنها این است...

رفقا امشب هم، ملتمسانه، التماس دعا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 20:30  توسط حمیدرضا شمس اسفندآبادی  | 

سخت مشتاقم برای بالا آوردن این دنیا...

سخت مشتاقم برای بالا آوردن این دنیا... از تک تک ذرات وجودم...

برای بی خیال شدن، سبک شدن، از هفت دولت آزاد شدن...

رهای رهای رها شدن...

برای تهی شدن از عقل... تهی شدن از احساس... تهی شدن از شادی و غم...

برای نقش بستن تنها، خنده ای ساده لوحانه بر این لبها...

سخت مشتاقم برای بالا آوردن این دنیا...


فراموش کردن دغدغه ها، فکرها، تشویش ها...

فراموش کردن خودم، تمام دلبستگی ها...

فراموش کردن سکون دل، تاریکی اش در این شب ها...

سخت مشتاقم برای بالا آوردن این دنیا...


اما...

اما قل و زنجیر شده اند به وجودم... همه ی آن حال بهم زنها...

و این دغدغه ایست تازه... تلمبار شده بر تمام آن فکرها و تشویش ها...:

دغدغه ای برای یافتن کلید...

کلید این قل و زنجیر ها...


ضمایم، استخراج شده از پست های گوگل پلاسم!!!

ضمیمه اول: حال شب قبلم!!!:

فرو ریخته،

هر آنچه خود ساخته بودم...


ضمیمه دوم: حال دو شب قبلم!!!:

خزعبلات هر شبم را که می دانید دیگر؟!...

امشب هم، همانها...!

شب خوش

ملتمسانه، التماس دعا...


ضمیمه سوم: حال سه شب قبلم!!!:

شبی دیگر...

مثل شب های همیشه ام...

وداعی با رفقای مجازی...

و وداعی سخت تر با فراموشی...

و سلامی سخت تر به بی خوابی های همیشه ام...

به ذهنی مقشوش...

به ضربه های سخت تیک تاک ساعت...

به تشویش...

به سنگینی و عمق سکوت دلم...

به غرق شدن در خودم، در او، در تاریکی بن بست پیش رویم، در تاریکی شب... در شمارش ثانیه های مانده تا اندکی خواب...

به...

پ.ن: وداع و سلامی که همیشه محتاج ترم می کند به خواهشی...

دعایم کنید رفقا، که به شدت محتاج دعایم...

شب بخیر


ضمیمه چهارم: حال چهار شب قبلم!!!:

شب شد...

شب، سخت ترین لحظات عمر این روزهایم...

میان برزخی از شدن یا نشدن... میان شمارش فرضی گلبرگهای می شود، نمی شود...

میان ساعت‌ها امید به اندکی خواب، در سیاهی شب، و سیاهی افکار...

میان ساعت ها بی حرکت و ساکن ماندن، و در عمق ژرف امتداد نگاهی که سقف را پیدا نمی کند، غرق شدن...

میان غرق شدن و در خود فرو رفتن...

میان سکوت...

میان غم...

میان ساعت هایی که باید خوابید و نمی توان خوابیدن...

میان بغض فرو خوردنت و از ترس بیدار شدن برادر، سنگین شدن...

بیصدا لبریز شدن...

میان برزخی از شدن یا نشدن... میان شمارش فرضی گلبرگهای می شود، نمی شود...

میان سکوت...

میان غم...

اندکی خوابیدن...

دعا کنید رفقا که به شدت محتاج دعایم

شبتون بخیر، فردا روزتون هم خوش انشاالله...


ضمیمه پنجم: حال پنج شب قبلم!!!:

...؟

یادم نیست دیگه!


منم گدای...

گدای خودم!


برچسب‌ها: بالا آوردن دنیا, رها شدن, سبک شدن, التماس دعا, سکوت
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 17:41  توسط حمیدرضا شمس اسفندآبادی  | 

israel IS A FUNNY JOKE FOR IRAN

israel IS A JOKE FOR IRAN

israel + SWATTER (NECESSARY WEAPON TO DELETING israel) + ONE IRANIAN CHILD = DELETED israel


برچسب‌ها: اسرائیل, israel, مرگ بر اسرائیل, دانشمندان هسته ای, DOWN WITH israel
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 11:1  توسط حمیدرضا شمس اسفندآبادی  | 

تلخنامه ی یک افسر جنگ نرم به احمدی نژاد، لاریجانی و ضرغامی

نامه ای که قرار بود در سایت افسران جنگ نرم به تاریخ ۱۳/۱۱/۹۰ منتشر شود که به دلیل موضع گیری مناسب مجلس و انتشار خبری مبنی بر احتمال طرح دو فوریتی "تصویت عدم همکاری با شرکت سامسونگ"، منتشر نشد، اما طبق معمول! به دلیل برخورد منفعلانه مجلس و سایر ارگانها، و همچنین عدم پاسخگویی شرکت سامسونگ به مطالبه مردم شریف کشورم، در تاریخ ۲۶/۱۱/۹۰ با تغییراتی چند، منتشر گردید.

این تلخنامه در پایگاه افسران جنگ نرم

این تلخنامه در قاصد نیوز

این تلخنامه در خبرگزاری بین المللی آزادنگار

این تلخنامه در سایت باشگاه افسران جوان

این تلخنامه در خبرگزاری بصیر

این تلخنامه در مینو نیوز

این تلخنامه در مرکز آموزش های مجازی بسیج

این تلخنامه در خبرگزاری شمال


 باسمه تعالی

ریاست محترم جمهور
جناب آقای دکتر احمدی نژاد

دندان بر دندان آنچنان فشار آورده ام از خشم که این مکتوب را خارج از کلیشه ی نامه نگاری رسمی خواهید خواند. به امید آن سخن قدما، که بر دل نشستن را از دل برآمدن لازم است.

برای مشاهده کامل به ادامه مطلب مراجعه نمایید.


برچسب‌ها: سامسونگ, توهین, عذرخواهی سامسونگ, احمدی نژاد, لاریجانی, جنگ نرم, تلخنامه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 14:28  توسط حمیدرضا شمس اسفندآبادی  | 

مسامحه، مدارا و غفلت، تا کی؟ (بيانيه افسران جنگ نرم درآستانه ي ورود بازرسان آژانس به ايران)

بعد از مدتها، بالاخره دست به قلم بردم و نوشتم!!! و بیانیه ای شد در جهت مطالبه ای از مسئولین، برای خروج از مسامحه و مدارا...

این بیانیه در سایت باشگاه افسران جنگ نرم

این بیانیه در پایگاه اینترنتی سازمان بسیج کشور

این بیانیه در قسمت رسانه های دیگر خبرگزاری رجا

این بیانیه در باشگاه خبرنگاران جوان

این بیانیه در خبرگزاری جام

این بیانیه در خبرگزاری رویداد

این بیانیه در خبرگزاری بصیر

این بیانیه در خبرگزاری آزادنگار

این بیانیه در قاصد نیوز

این بیانیه در خبرگزاری العالم

این بیانیه در خبرگزاری نسیم

این بیانیه در سایت افسران جنگ نرم

این بیانیه در سازمان بسیج کارمندان

این بیانیه در سایت سازمان حفظ و آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس سپاه

این بیانیه در مرکز آموزش های مجازی بسیج کشور

این بیانیه در پایگاه اطلاع رسانی سپاه شهدا

این بیانیه در سایت رسمی بسیج مازندران

این بیانیه در پایگاه خبری تحلیلی مینو نیوز

این بیانیه در پایگاه اطلاع رسانی سپاه استان قم

این بیانیه در پرتال اطلاع رسانی سپاه روح الله استان مرکزی

این بیانیه در پایگاه اطلاع رسانی سپاه استان سیستان و بلوچستان


این مکتوب دردنامه ای است که بیانیه وار منتشر می گردد تا سوال اساسی افسران خاکریزهای جبهه امروز را، از مسئولینی که وظیفه خطیر و بارِگران طلایه داری خاکریز هسته ای کشور را داوطلبانه برعهده گرفته اند، مطالبه کند. مقدمه این مطالبه تذکری است برای دشمنان این مرز و بوم، که خود اشارتی است مسئولین را؛ که العاقل یکفیه الإشارة...

برای مشاهده این بیانیه به طور کامل، بر روی ادامه مطلب کلیک فرمایید!


برچسب‌ها: بازرسین آژانس هسته ای, انرژی هسته ای, جنگ نرم, مسامحه, ورود بازرسین آژانس
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 20:12  توسط حمیدرضا شمس اسفندآبادی  | 

اصغر فرهادی برنده جایزه گولدن گلاب شد...

شرحی ندارد این تصویر مگر جمله ای از امام خمینی (ره):

هر گاه دیدید دشمن از شما حمایت می کند، به کار خود شک کنید...

دیگر بدون شرح...



پ.ن:

۱- کاریکاتور میانی این پوستر با امضای "گودرزی" منتشر، و طراح آن جناب آقای عباس گودرزی می باشد. لازم بود گفتن آن، به سبب احترام به طراح آن.

۲- این پوستر برای سایت باشگاه افسران جنگ نرم، ایران ۱۴۱۴، توسط حقیر طراحی شده است.


برچسب‌ها: اصغر فرهادی, امام خمینی, اسکار, حمایت دشمن
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 0:25  توسط حمیدرضا شمس اسفندآبادی  | 

از خاک آفریده شده ایم... از خاکی که به آب متبرک شد...

بیابان را بنگر! ترک خورده و بی جان! بی رمق! خاموش و ساکن!

هکتارها اگر داشته باشی این بیابان را چه سود وقتی آبی ندارد برای آبادی.

آب است که آبادی گرد خود جمع می کند، که زمین اطرافش را ارزش می بخشد، که سبز می کند و زنده...

از خاک آفریده شده ایم... و چشمه ی آبادانیمان، اشکمان...

ببارید بر کویر وجودتان، ببارید غم مولا را... غم زهرا را...

ببارید تا زنده شوید... سبز شوید... وصل شوید...

 

منم گدای فاطمه... گدای مادر مولایم... گدای آن کس که این روزها غصه  دار است...

قربان دل شکسته ات حضرت فاطمه (س)...


برچسب‌ها: کویر وجود, دل, گریستن
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 16:28  توسط حمیدرضا شمس اسفندآبادی  | 

باز هم رهبرم...

مدتهاست حرفی در دل دارم... قصد داشتم تمام توان قلم و دل را برای بیانش به کار گیرم، تا مکتوبی خلق شود، بهتر از آنچه تا کنون نوشتم... اما مدتیست نه قلم توان آن دارد و نه دل... ولی حیف بود نگفتنش، و سخت... که گلوگیر شده است به شدت... و باید می گفتم دیگر.رهبرم...

عفو می کند همو که می خواهم در موردش بنویسم.

رهبرم، امروز نمی خواهم از صبرت بگویم، و از غمی که در چهره ات می بینم... امروز نمی خواهم از دردهایت بگویم، دردهایی که شاید جز اندک نفراتی ندانند... و کاش نشنیده بودم آنچه شنیدم... رهبرم، امروز نمی خواهم از اوج مظلومیتت بگویم، و هجمه ای که نادانان هر روز، افزون تر از روز قبل بر پیکر خسته اما صبورت آوار می کنند... ولی نمی دانند که خدایی که تو داری، بس عزیز می دارد بنده اش را، و فرزند فاطمه اش را...

امروز می خواهم اوج بصیرتت را به رخ عالمیان کشم، که چه خوب ارث برده ای از جدت، و مادرت، حضرت محمد (ص)، و حضرت صدیقه طاهره (س)...

امروز می خواهم یادآوری کنم جمله ای را که قبل از هر فیلسوف و جامعه شناس و سیاست مدار و غیره و ذلک، چندین ماه قبل از شروع اتفاقات امروز گفتی:

"این حرکت بیداری قطعاً تا قلب اروپا پیش خواهد رفت و ملت های اروپا بر ضد سیاستمداران و زمامداران خود که آنها را تسلیم محض سیاست های فرهنگی و اقتصادی آمریکا و صیهونیست ها کرده اند، به پا خواهند خواست... "

و کدامیک از این مدعیان باور می کردد پیش بینی ات را؟... و اطمینان داشتم آنروز که از عاقبت شیطان بزرگ، آمریکا گفتی، که درست خواهد بود پیش بینی ات دوباره...

چیزی که دور نیست انشاالله...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 22:53  توسط حمیدرضا شمس اسفندآبادی  | 

پیوستی بر پست قبلم

کشف جدیدم (پست قبل)، اعتراضی را از دوستی سبب شد. البته اعتراضی احتمالاً به مزاح، و شاید هم به جد! اعتراض به بازیگر بودنم... نمی توانم پاسخش دهم که آن مکتوب، فقط به قصد مکتوب شدن کتابت شد! و نمی توانم خود را بری از آنچه نوشتم بدانم. آنچه نوشتم، گوشه ی کوچکی بود از آنچه در رگ های جامعه، و صد البته در وجود خویش دیده بودم... پاسخی خصوصی دادم نظرش را، که مطرح کردنش به این صورت عمومی را خالی از لطف نمی دانم۱.

بازیگر نبودن سخت است در زندگی... و به گفته بزرگان، چه بسا، دوگانگی هایی نهفته است در گوشه های تاریک و خارج از دید قلبمان، که خود نیز نمی دانیم... خود را که بنگریم و یک روز از صافی محاسبه بگذرانیم، به حتم این دوگانگی ها و تناقض ها در رفتارمان را، خواهیم دید. و انشاالله برای رفعشان فکری خواهیم کرد. نمی دانم اسمش ریا است یا نه، اما می دانم که هست. و شاید تنها راه کشفشان، همان محاسبه باشد و بس... و کاش محاسبه کنیم خود را، و به طبع اصلاح کنیم خود را قبل از محاسبه شدنمان، و اصلاح شدنمان به افسوس...۲

نمی دانم کدامیک از آنچه نوشتم را خود در زندگی بازی می کنم، اما شما بِسِپاریدم به همان کارگردان، نه به شکایت، و نه برای عقاب شدنم، بِسِپاریدم به دعا، برای آدم شدنم، و برای کمتر نقش بازی کردنم... که محتاجم به شدت، دعای دیگران را...


پیوست: پست قبلم، "من بهترین بازیگر دنیا؛ اسکار حق من است..."

۱و عرض پوزش دارم از این دوست. که می دانم درد دین دارد و درک خواهد کرد این کار را.

۲پیامبر اعظم، رسول اکرم، بهانه خلق تمام عالم، حضرت محمد مصطفی (ص): به حساب خود رسیدگی کنید قبل از آن که به حساب شما رسیدگی شود اعمال خود را بسنجید قبل از آن که در ترازوی عرصه قیامت آنها را بسنجند.

منم گدای فاطمه...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 14:50  توسط حمیدرضا شمس اسفندآبادی  | 

من بهترین بازیگر دنیا؛ اسکار حق من است...

یکی از نیمه متن هایم که دست و پا شکسته کامل شد بالاخره! حال اگر داشتم، بیشتر می نوشتمش.۱


بازیگر بودن را چه سخت می پنداشتم. جدی باشی و لباس طنز بپوشی مثل فلانی! از دماغ فیل افتاده باشی و در صحنه فروتنی از ریختت بریزد مثل فلانی! از هفت دولت آزاد باشی و در صحنه بر سجاده نشینی و اشک بریزی، مثل فلانی. جز خوبان باشی و لباس گرگ به تن کنی... و بسیار دوگانگی هایی که می توان مفصل از این مجمل خواند. بازیگری را سخت می پنداشتم به سبب همین تناقض هایی که باید در انسانی جمع شود و او، هر کدام را که خواست بازی کند، بی آنکه مخاطبش بویی برد. با استعداد می شمردم این بازیگران صحنه را.

چند روزی گذشته است از کشف جدیدم! من بهترین بازیگر دنیا هستم... و شاید لایق جایزه اسکار...

اتفاقاً به اندازه سنم تجربه دارم و سابقه...

با چندین و چند گریم زندگی را بازی می کنم و عکس می گیرم... و چه خوب هم از عهده بر می آیم.

زیر دست که می بینم چنان نقش عاقل را بازی می کنم که اطرافیان، زیر دست را، جز به چشم سفیه نمی بینند... و اگر رئیسم را بینم چه غلام خاکزادی می شوم و اگر رئیس هم اهلش باشد، چه جانمازی آب می کشم!

در خانه چه برج زهر ماری هستم و در میان همکاران چه شوخ و مهربان...

نقش انسان با گذشت را چه زیبا بازی می کنم وقتی به همکاران تعارف می کنم گذر از این در و آن دروازه را، و چه بی گذشت می شوم هنگام رانندگی!

یک جا مودب و جای دیگر حرف هایم پر از بوووووووووووووووووووووووووووووووووق! 

در خانه نقش شاه دیکتاتوری را بازی می کنم و در مجلس، نماینده ای دموکرات هستم...

و

و

و

...۲

و کارگردان تنها می فهمد که چه هستم...


۱موضوع بر می گردد به پست قبل!

۲گفته بودم سربازم وطن را و وظیفه ام فرار از سیاست است. ترسیدم نقش های دیگرم را بگویم و بفهمند که چقدر من سیاسی ام!!! (ولی آی جون می داد ادامه دادن و گفتن نقش های دیگه ای که بازی می کنم!!!)

منم گدای فاطمه... لایق جایزه اسکار!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 22:8  توسط حمیدرضا شمس اسفندآبادی  | 

بی عنوان!

مثل همیشه، یک حرف تکراری! آری، این بار هم می خواستم با این کلیشه ی همیشگی ام آغاز کنم و تکراری از نبودن ها، وقت نداشتن ها و حال نداشتن هایم را بهانه ای کنم برای بی خیال بودن هایم، و صد البته تنبلی هایم در نوشتن! آرزوی نوشتن داری و حال نوشتن را اما نه! پس لطف الهی اگر بیشینه در حقت جاری شود، خواب نوشتن را خواهی دید! اگر آرزویی دارید و مثل من حال اندک قدمی برداشتن در مسیرش را نه، خواب آرزویتان را اگر دیدید، دعایم کنید که خدا به شما نزدیکتر است تا من!

نقضیه!!: بهانه نوشتنم این بار حرف دوستی بود. مؤاخذه ام کرد به یک ساعت الاف بودن و آپدیت نبودن این وبلاگ. ولی کاش می دانست که نوشتن دل می خواهد نه وقت. وقتش هم نیست، دل پیشکش! که اگر وقت هم بود، دل نبود. که به فرض دل هم اگر بود، قلم نبود، کند و کاهل شده است مدتی؛ و شبیه به اسبی پیر؛ در آرزوی تاختن گذشته!! همه ی اینها را اگر با تنبلی و بی خیالی جمع کنی، سبب می شود حال اکنون را. پس شاید دیگر جای مؤاخذه ای نباشد!

بی ربط: نیمه متن هایی دارم، شاید پنج تا، شاید شش تا، شاید بیشتر. کاش قلم دوباره یاری کند، و دل همکاری، تا اگر وقتی بود، تکمیلشان کنم و خواسته جانم را تأمین! نوشتن را می گویم.

حاشیه: این روزها حالم چه خوب است، برخلاف گذشته ای نه چندان دور! او هست، و من دلگرم...

این روزها کارم هم چه خوب است! این بار اما باید بنویسم از شمال غرب به شمال شرق! مسیر هر روزم، از پادگان ستاد کل نیروی زمینی ارتش، لویزان، به همان شمال غرب قبلی! در اولی الافم وطن را، و در دومی، سربازم وطن را! آری بالعکس است... مسیری 1 ساعته، و باز هم با همان یار دیرین همیشگی! بسته اند نافمان را به یکدیگر!

گزاف، و این همه پراکنده گویی بس است دیگر!

عید مبارک.

التماس دعا.

منم گدای فاطمه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 0:18  توسط حمیدرضا شمس اسفندآبادی  | 

از شمال غرب، به جنوب شرق!

و شاید از دید من انسان بی خبر از کار الهی، از عرش به فرش...

در گیر و دار پروژه ای بودیم مرد افکن! همراه با دوست و برادر همیشه همراهم، و به اشتباه خیلی ها، برادر دوقلویم! پروژه ای در سطح ملی! در این گیر و دار، گیر دیگری آمد، پروژه ای عظیم تر، و روز و شب مان شد فراهم آوردن مقدمات دفاع از پروژه اول، و راه اندازی پروژه دوم! طرح توجیهی نود و اندی صفحه ای، و اسلایدی به عظمت تمام اسلاید های زندگیمان برای پروژه اولی به پایان رسید، و برای مرحله راه اندازی دومی، هر آنچه طرح بر کاغذ و اسلاید بود، پیاده شد. و ما هم دیگر پیاده شده بودیم و خسته! خستگی ماه ها را منتظر بودیم تا با به ثمر نشستن هر دو، از تن بیرون کنیم و حاصل را به عنوان عذری شایسته برای بی خوابی ها و سختی ها به تن خویش ارائه دهیم! و ثوری دهیم به مناسبت تصویب اولی و تثبیتمان در دومی. ولی افسوس که دعوت شدیم به میهمانی! همان شتری که در خانه هر پسری می خوابد... اول شهریور شده بود اول 17 ماه کچل بودن ما!!! سرباز شده بودیم دیگر، و از مدیریت پروژه ای به آن عظمت تنها رویایی را از رسانه های مجازی صدا و سیما واقع در سعادت آباد، به پادگان آموزشی 01 ارتش واقع در افسریه بردیم... طی الوضعیتی به طول قطر تهران! و البته یک شبه! و صد بار خدا را شکر که جایمان گل گذاشتند تا برگردیم در سمت قبلی!!!

اکنون، یک ماهی هست که کچل هستیم، هر دو. ولی هنوز هم با هم، یک پادگان، یک هنگ، یک گردان، یک گروهان، یک آسایشگاه، ولی دو تخت، دو تخت در کنار هم! و همه به خواست خدا، و بدون اندکی دخالت از سوی ما!

دوست دارم از این یک ماه دوران آموزشی 01 بگویم و این یک ماه سرباز ملت بودن، ولی حال نه، که خسته ام از راه برگشتی یک و نیم ساعته از شرق تهران به غربش، از پادگان به خانه، که سخت ترین قسمت سربازی است برای هر روز من، مگر نگهبان باشم اسلحه خانه را، و یا آسایشگاه را، و یا دو سه نقطه دیگر پادگان را. انشاالله که فردا نگهبان نباشم و راه خانه در پیش گیرم و به جای خواندن کتاب، اندکی در تخت های روان مترو و اتوبوس بیاسایم تا حال و حوصله را نگه دارم برای خانه، و برای نوشتن ادامه این مکتوب.

منم گدای فاطمه...، سرباز وطن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 19:53  توسط حمیدرضا شمس اسفندآبادی  |